تو بيا 2

sex سکس sex سکس

 

sex سکس sex سکس

 

sex سکس sex سکس 

 

 sex سکس sex سکس 

" سي دي"

خيلي خوابم ميومد هر کاري مي کردم نمي تونستم از جام بلند شم چند دفعه تو خواب و بيداري مي شنيدم که مامانم داد مي زنه : بهااااااااره ... پاشو دختر خواب مي موني مگه مدرسه نداري ؟ از يه طرف نگران مدرسه ام بودم که ممکن بود دير بشه و رام ندن تو از يه طرفم بدجوري خوابم مي آمد آخه تا دير وقت داشتم فيلمي که از سميرا گرفته بودم رو نگاه مي کردم . سميرا يه دختر زبر و زرنگ بود توي مدرسمون که هر کي هر فيلمي مي خواست ميرفت سراغ اون چون همه جور فيلمي داشت کماندويي ، جنايي ، پليسي ، ترسناک ، وسترن ، و .... اما فيلمي که من ازش گرفته بودم رو بگم ... يه روز تو کلاس که سميرا فيلماي بعضي از بچه ها رو داد به من که تازه باهاش دوست شده بودم و خود سميرا هم مي گفت منو خيلي دوست داره و دختر باحاليم (به خاطر کسخليم مي گفت اين حرف و چون خيلي به قول دوستام از مرحله پرت بودم ) گفت : تو چي بهاره فيلم نمي خواي ؟ گفتم نه بابا وقتشو ندارم يا خوابم يا درس مي خوونم ... خنديد و گفت يه فيلم دارم که اگه ببيني برق از چشمات مي پره ...با تعجب گفتم چه فيلمي ؟ گفت مي خواي بدم بري ببيني شرط مي بندم اگه ببينيش مشتري ميشي در حاليکه خيلي کنجکاو شده بودم ببينم چه فيلميه فکري کردمو گفتم : ترسناک که نيست ؟ خنديد و گفت نه بابا نترس لولو نداره توش ... گفتم باشه ..حالا چي هست ؟ گفت چيز خوبيه ولي وقتي تنها شدي نگاه کن اونجوري خيلي بهتره موقعي که زنگ خورد بهت ميدمش ..سميرا خودش يه دختر معمولي بود از لحاظ چهره در مورد خونواده اش هم چيزي نمي دونستم چون تازه با هم آشنا شده بوديم يه جورايي انگار به من اعتماد نکرده بود هنوز که بخواد همه اسرارش رو بگه .. فقط مي دونستم تو مدرسه به خاطر اينکه فيلم پخش مي کرده يه دفعه گرفته بودنش اما به قول خودش شانس آورده فيلمايي که همراش بوده موردي نداشته وگرنه اخراج مي شد البته خيلي خيلي زرنگ بود خودش مي گفت به يه بچه فضول فيلم دادم همون لو داده منو ...از اون موقع جوري حواسش جمع بود که عمرا خبره ترين پليسها هم نمي تونستن بگيرنش چه برسه به مدير و ناظم مدرسه ما ... خلاصه اون روز اومدم خونه و بعد از ناهار رفتم تو اتاقمو در حاليکه داشتم از کنجکاوي مي مردم سريع سي دي رو گذاشتم و منتظر شدم ..يه کمي که گذشت و بعد از معرفي شخصيتها و نوشته هاي انگليسي و اين چيزا گذشت نمي دونم چرا يهو ضربان قلبم تند شد ... طاقت نمي آوردم به آرومي فيلم رو نگاه کنم خيلي هيجان داشتم مي خواستم ببينم اين چه فيلميه که اينقدر سميرا ازش مطمئن بود ... فيلم رسيد به اينجا بعد از حدودا 10 دقيقه : خانومه رفت تو اتاق يه آقايي که انگار اونجا شرکت بود و اون آقاهه رئيس بعد يه کمي حرف زدن و خانومه موقع رفتن در حاليکه خيلي هم موقع راه رفتن به خودش پيچ و تاب مي داد يهو يه سري پرونده که دستش بود ميريزه زمين و اونم دولا ميشه جمع کنه که موقع جمع کردن همه جاش معلوم ميشه شورت پاش نبود و همه جاش ديده مي شد و اون آقا هم خيره شده بود به خانومه و خودش رو مي ماليد ... من که مثل مجسمه داشتم به فيلم نگاه مي کردم چشم از تلويزيون بر نمي داشتم ... اولين بار بود از اين فيلما مي ديدم هر چي بيشتر از فيلم مي گذشت چيزاي عجيبي که شنيده بود م رو با چشمم مي ديدم ...پس سکس که مي گن اين شکليه .. اون روز من اولين فيلم سوپر زندگيم رو ديدم دوستام خيلي مسخره ام مي کردن و مي گفتن ما تا حالا شونصد تا از اين فيلما ديديم اما تو يکي هم نديدي بيچاره .. بدبخت شوهرت چه زني مي خواد بگيره حتما بلد نيستي شورتت رو هم دربياري نه ؟!! هميشه اينجوري مسخره ام مي کردن و سر به سرم مي ذاشتن من از اينکه اينقدر به قول اونا شوت بودم خيلي خجالت مي کشيدم اما امروز از اينکه فيلم رو ديده بودم هم راضي بودم هم ناراضي چون اولا بالاخره مي تونستم جلوي اونا کم نيارم و بگم منم ديدم دوما من از چيزي که خوشم مي اومد بدجوري بهش عادت مي کردم مي ترسيدم به اين فيلما هم عادت کنم ..بگذريم ... اون روز من صد بار تا شب فيلم رو ديدم خودمم جوري شده بودم که دلم مي خواست جاي شخصيتهاي زن اون فيلم باشم چون به نظرم خيلي حال مي کردن جوري که جيغ مي کشيدن تا نصفه شب هي فيلم رو مي ذاشتم و خودم رو با دست مي ماليدم اما کار زيادي بلد نبودم بکنم دوست داشتم مثل اون زنه يکي منو بکنه اما کي ... تو ذهنم خودمو مي ذاشتم جاي اون زنا و چشمام رو مي بستم و خودم رو مي ماليدم و اينقدر اين کار رو مي کردم تا ارضا شم بعدم مثل يه جنازه ولو مي شدم..خلاصه واسه همين اون روز صبح خواب مونده بودم چون شب قبلش همه انرژيم گرفته شده بود و منم چون بار اولم بود زياده روي کرده بودم و چند بار تا صبح خودمو ارضا کرده بودم
با هر بدبختي بود از جام بيدار شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم سر ميز صبحانه.. مامانم يه کمي نگام کرد و گفت بهاره بيحالي امروز ؟! چيه ؟ گفتم هيچي ديشب تا دير وقت درس مي خوندم يه کمي خواب آلودم ... من غير از خودم دو تا داداش داشتم . بهزاد که 26 سالش بود و بهنام که 20 سالش بود. بهزاد نامزد داشت و يه 6 ماهي مي شد که عقد کرده بود و بهنام هم درس مي خوند ...سر ميز طبق معمول بهزاد که نبود و صبح زود رفته بود سر کار من و بهنام و بابام بوديم ...يه کمي با بهنام زديم تو سر و کله هم تا بقول مامانم ثابت کنيم که هيچيمون به آدميزاد نرفته ... من و بهنام کارد و پنير بوديم همش در حال جنگ بوديم با هم .. بر عکس بهنام ، بهزاد.. اينقدر با اون راحت بودم که حد نداشت .. نه گير مي داد..نه اذيتم مي کرد .. نه کرم داشت که بي اجازه بره تو اتاقم ... خلاصه خيلي ماه بود ... بابام که ديد منو بهنام باز داريم مي جنگيم گفت : واقعا که همين چند دقيقه پيش تو اخبار همزيستي مسالمت آميز گربه و جوجه رو نشون ميداد اون وقت شما دو تا که مثلا آدم هستين نمي تونيد با هم کنار بياييد ...گفتم بابا تقصيره بهنام همش ... هميشه اول اين شروع مي کنه ... ببين داره تو ليوان من شير مي خوره ... بهنام خنده اي کرد و گفت بيا ني ني جون ... اينم ليوانت .. بذارش تو جهازت ... مامانم چشم غره اي به ما رفت و گفت زود باشيد ديگه تا کارتون به جاهاي باريک نکشيده آماده شيد که ديگه ديرتون نشه..
رفتم تو اتاقمو اول اون سي دي رو يه جاي درست و حسابي گذاشتم يعني تو کشو لباسم که کسي اونجا کار نداشت بعدم لباسامو پوشيدم خدافظي کردم و از خونه زدم بيرون ... تو راه به اين فکر مي کردم که به سميرا چي بگم ... بگم خوشم اومده ؟ ميگه چه نديد بديد بوده اومده ميگه ... نگم خوشم اومده ميگه پس چرا سي دي رو نيوردي اگه خوشت نيومده ؟ مغزم طبق معمول کار نمي کرد گفتم حالا ميرم ببينم اصلا چه حرفي پيش مياد... تو حياط سميرا رو ديدم به يه سري از بچه ها که روي پله هاي کناري سالن نشسته بودن و داشتن حرف مي زدن... نمي دونستم برم جلو يا نه ... آخه از دوستاي سميرا خوشم نمي اومد خيلي قيافه هاشون خفن بود مي ترسيدم ازشون .. رفتم يه گوشه و کتابمودر آوردم و خودمو سرگرم کردم ... چند دقيقه بعد سميرا منو ديد و خودش اومد طرفم سلام کرديم و گفت بهاره بيا پيش ما ... گفتم نه ممنون .. تو برو .. گفت مسخره بيا بريم ديگه تو که تنهايي ببند کتابتو بيا بريم با بچه ها آشنا شو ... تا اومدم حرف بزنم دستمو گرفت و کشيد و برد سمت اونا ... 5 نفر بودن به ترتيب معرفيشون کرد يکي شون که خيلي قيافش ضايع بود اسمش مينا بود...ضايع به اين خاطر که يه آدامس انداخته بود تو دهنش اندازه يه کف دست و بد جوري هم مي جويدش آدم چندشش مي شد خيلي بد نشسته بود پاهاشو باز کرده بود طوري که درز خشتکش هم معلوم بود که دوختش به صورت زيگزال بود ... خيلي بدم اومد ازش از همه بدتر طرز حرف زدنش بود که مثل لاتهاي چاله ميدون حرف مي زد ..اه اه ... به زور منو کشوندن تو جمع خودشون و از شانس گندم هم بعدا فهميدم اين مينا دوست جون جوني سميرا هستش يعني هر جا سميرا هست مينا هم هست گفتم خدا رو شکر که تو يه کلاس نيستن ...
سر کلاس که با سميرا تنها شديم اومد کنارمو گفت بهاره فيلمه چطور بود ؟ خواستم کم نيارم گفتم بد نبود ... بلند خنديد جوري که همه نگاش کردن بعد بهم گفت : خيلي پررويي دختر ... بد نبود!!! من که مي دونم اولين باره از اين فيما مي بيني ... اينم مي دونم آدم باره اول چه احساسي داره مي خواد به عالم و آدم بده و تجربه کنه ...پس خواهشا ديگه نگو بد نبود ... بگو عاااااااااااالي بود و حسابي کف کردم ... خجالت کشيدم از اينکه اون دقيقا حالت منو فهميده بود...ديشب دلم مي خواست مثل اين جنده ها راه بيفتم بيرون و به همه بدم از بس که شهوتي شده بودم ... چيزي نداشتم که به سميرا بگم آخه واقعا فيلمش عالي بود و منم کف کرده بودم فقط سکوت کردم و اونم با سکوتم فهميد که حدسش درست بوده
ظهر که مدرسم تموم شد راه افتادم برم خونه همش دعا مي کردم کسي خونه نباشه تا راحت با صداي بلند اون فيلم رو ببينم آخه درسته که تو اتاقم کسي نبود و راحت بودم اما بازم بايد صداشو کم مي کردم کسي نشنوه در صورتي که همه حال اين فيلمه به صداش بود دوست داشتم صداشونو بلند و واضح بشنوم ..ااااااااه وقتي رسيدم خونه ديدم علاوه برمامان بهزاد با نامزدش هم خونمون هستند خيلي تعجب کردم اون ساعت اون دو تا خونه بودن اما انگار مهسا نامزد بهزاد حالش خوب نبوده واسه همين بهزاد مرخصي گرفته و مهسا رو برده دکتر بعدشم آوردش خونه خودش ديگه نرفته سر کار ...مهسا تو خونه ما خيلي راحت مي گشت يه تاپ تنش بود با شلوار همون جوري جلوي بابام و بهنام مي گشت درسته که بابام بهش محرم بود اما خب تاپش به نظر من خيلي باز بود چون چاک سينه اش هم به خوبي ديده مي شد واسه بهنام خوب بود که از هر فرصتي واسه ديد زدن استفاده مي کرد. مي دونستم از هر فرصتي واسه ديد زدن استفاده مي کنه فرقي نمي کنه کي باشه بهنام از ديد زدن همه لذت مي برد چند دفعه ديده بودمش گاهي وقتا که مهسا شام پيش ماست بعد از شام که دولا ميشه ميزو جمع کنه بهنام چه جوري سينه هاشو ديد مي زنه بعضي وقتا اونقدر تابلو نگاه مي کرد که بابام بهش چشم غره مي رفت حتي مواقعي که مامانم استراحت مي کنه مي ره ديدش مي زنه آخه مامانم تو خيلي لباساي پوشيده تنش نمي کنه چون نزديکاي تابستون بود مامانم هميشه يه تاپ نازک تنش مي کرد که همه رنگ و مدل سوتينش ديد داشت حتي وقتايي که دولا مي شد يا دراز مي کشيد و استراحت مي کرد دامنش مي رفت بالا و گاهي تا شورتش هم ديده مي شد بهنامم هي به يه بهانه اي مي رفت جلوي مامان مي شست و ديد مي زد ... من اينا رو مي دونستم اما مامانم اينا نمي دونستن بابام هم فکرمي کرد بهنام اگه ديد مي زنه از سر کنجکاويه نه حشريت ... خلاصه ناهار و خوردم و رفتم تو اتاقم تا به درسام برسم اما مگه مي تونستم هي وسوسه مي شدم برم سراغ اون فيلم و دوباره نگاش کنم بالاخره هم کم آوردم و رفتم سراغ فيلم ... اما هر چي گشتم نبود ... وااااي يعني چي شده ؟ اگه کسي پيداش مي کرد آبروم مي رفت ... فايده نداشت همه کشوي لباسم رو زيرو رو کردم نبود که نبود خب معلوم بود کاري کيه بهنام ! مطمئن بودم کار خودشه چون مامانم اگه همچين چيزي پيدا کنه همون اول از عکس العملش معلومه بابام هم که اصلا تو اتاق من نمياد بهزاد و زنش هم که کاري با کشوي لباس من ندارن پس مي مونه بهنام فضول که نمي دونم سر کشو لباسم ديگه چي کار داشت اخلاقش هم طوري بود که نمي تونستم برم مستقيم بگم سي دي رو بده چون ممکن بود همه چي رو لو بده بايد خودم سي دي رو گير مي آوردم اما اون که هميشه در اتاقش قفل بود اااااااااه لعنتي ... تمرکزم بهم ريخته بود بايد سي دي رو پيدا مي کردم آخه به سميرا گفته بودم فردا ميارمش ...بهنام يک ساعت ديگه ميامد خونه بايد صبرمي کردم
هر چي فکر کردم چيزي به ذهنم نرسيد نمي دونستم چي کار کنم اينقدر صبر کردم تا بهنام اومد چند دقيقه بعد رفتم بيرون ببينم عکس العملش چيه ديدم خيلي عادي نشسته سر ميز و منتظره مامانم ناهارشو بياره .. رفتم تو آشپزخونه تا منو ديد گفت عليک سلام .. سلام بلد نيستي ؟ اينقدر بي حوصله بودم که حال نداشتم جوابشو بدم گفتم برو بابا .. نشستم رو صندليه روبه روش خيلي عادي بود کثافت مي خواست رد گم کنه واسه همين اينقدر عادي رفتار مي کرد بايد حالشو مي گرفتم اما الان نه بهزاد و مهسا نبودن حتما رفته بودن تو اتاق بهزاد همونجوري زل زدم به بهنام اصلا حواسش به من نبود داشت از سالادي که پيشش بود مي خورد اصلا هم به من نگاه نمي کرد خوب بلد بود فيلم بازي کنه اينقدر نگاش کردم تا خسته شد و گفت چيه بابا ؟ آدم نديدي تو ؟ گفتم چرا ديدم ولي نه به پررويي تو مامانم گفت باز شروع کرديد شماها ؟ چرا مثل آدم نمي تونيد با هم حرف بزنيد ؟ چيزي نگفتم و بلند شدم رفتم تو اتاقم ...بايد صبر مي کردم به زور يه چند دقيقه با کتابام خودمو سرگرم کردم تا غذاي بهنام تموم شه چون اتاقش کنار اتاق من بود ورود و خروجش رو ناخوداگاه مي فهميدم واسه همين تا کليد انداخت به در اتاقش فهميدم صبر کردم تا بره تو اتاقش چند دقيقه بعد من در رو باز کردم و رفتم تو اتاقش داشت شلوارشو عوض مي کرد گفت در زدن بلد نيستي ؟ گفتم نه مثل تو که اجازه گرفتن بلد نيستي همون جوري که با شورت بود رفت سمت جالباسي و شلوارشو برداشت که بپوشه نگام کرد و گفت چيه وايساده منو نگاه مي کنه خوشت اومده ؟! گفتم همه که مثل تو پررو نيستن اخم کرد و گفت بهاره داري عصبيم مي کنيا چي کار داري زود باش بگو و برو گفتم هيچي اومدم با هم حرف بزنيم گفت راجع به چي مثلا ؟ به خودم گفتم با اين که نميشه کل کل راه انداخت ممکنه لج کنه پس بذار خرش کنم گفتم هر چي حالا چه فرقي مي کنه حوصله ام سر رفته بود گفتم بيام اينجا .. گفت مگه اينجا شهربازيه حوصلت سر رفته بود اومدي اينجا من درس دارما هي مي خواي رو مخ من راه بري؟ گفتم نه بابا چقدر تو بد اخلاقي بهنام من که کاريت ندارم ميشينم همين جا تعجب کرده بود نگام کرد و گفت بشين خودشم رفت سراغ کيف و کتاباش نمي دونستم از کجا شروع کنم آخه چي بگم ؟ بگم بهنام تو فيلم سوپر منو نديدي ؟ چي مي گفتم وااااي گيج شده بودم يه ذره فکر کردمو گفتم بهنام من يه چيزي رو گم کردم که خيلي واسم مهم بوده فردا هم بايد ببرم به صاحبش بدم بدون اينکه نگام کنه گفت خب ؟! گفتم کمکم کن پيداش کنم گفت حال چي بوده ؟ گفتم خودت مي دوني ... سرشو بلند کرد و گفت منظورت چيه ؟ گفتم خب داداشي يه چيزي تو کشوي لباسم بوده الان نيست مي دونم تو برداشتي تروخدا بده مال من نيست آخه پريد وسط حرفمو گفت ديوونه شدي ؟ من اصلا نمي فهمم تو چي مي گي و چي مي خواي ؟ حرصم دراومد گفتم خودتو نزن به اون راه چي توي کشوي لباسم بوده و تو برداشتي ؟ زود باش بدش ديگه ماله من نيست زل زده بود بهم و فقط نگاه مي کرد گفتم با توام کري ؟! گفتم برو بيرون بابا تو قاطي کردي باز من اصلا تو اتاقت نيومدم عجب جونوري بود اين بهنام اصلا نمي خواست سوتي بده کفرم دراومده بود با عصبانيت بلند شد مو گفتم باشه خودت خواستي يادت باشه من مثل آدم باهات حرف زدم گفت برو بابا حال نداري . رفتم بيرون از اتاقشو وارد اتاق خودم شدم. واي چيکار کنم حالا ؟! بهنام هم که هيچ جوري خر نمي شه ... خيلي فکر کردم تا اينکه ديدم شب برم تو اتاقشو خودم بگردم ببينم چيزي پيدا مي کنم يا نه مي دونستم مي خواد اذيتم کنه و يه مدت سي دي رو نده بعدم با کلي حق السکوت سي دي رو پس بده ولي آبروم حسابي رفته بود پيشش . آخه من هميشه بهش تيکه مي انداختم و مي گفتم اگه ريگي تو کفشت نيست چرا هميشه در اتاقت قفله ؟ حالا ديگه يه ريگ گنده از خودم پيدا کرده بود تنها مواقعي که در اتاقش باز بود شبها بود چون هيچ وقت موقع خواب در اتاق هيچ کدوممون قفل نبود .. حوصله ام سررفت پاشدم برم پيش بهزاد و مهسا رفتم طرف اتاق بهزاد و چند ضربه به در زدم و تا اونا جواب بدن دستگيره رو چرخوندم که برم تو هميشه اينجوري مي رفتم تو اتاق کسي در مي زدم تا بيان جواب بدن بگن بيا تو يا نيا تو من درو باز مي کردم اما اين دفعه شاخ دراوردم بهزاد که به سرعت داشت شلوارشو مرتب مي کرد مهسا هم که رو زمين نشسته بود پشت تخت و نمي ديدمش فقط پاهاي لختش يه کمي تو ديدم بود که معلوم بود هيچي پاش نيست اينقدر هول شدم که درو بستم و دوباره رفتم بيرون خيلي ضايع شدم هم من هم اونا من که مثل گاو مي رفتم تو اتاق و اونا که حتي وقت نکرده بودن در رو قفل کنن اين قدر خجالت کشيدم که ديگه نرفتم پيش اونا دوباره برگشتم تو اتاق خودمو نقشه کشيدم تا شب چه جوري برم تو اتاق بهنام
ساعت حدوداي 8 و خورده اي بود که بابام از سرکار اومد و داشتم وسايل آماده مي کردم واسه شام بابام اومد رفتم طرفشو سلام کردم خيلي سرد جواب داد و رفت پيش بقيه گفتم باز حتما خسته است اينجوري جواب ميده خلاصه سر شام هم هي به من محل نداد و هر چي من شوخي مي کردم نمي خنديد و بي اعتنايي مي کرد بازم گفتم بي خيال باز معلوم نيست چشه ... بعد از شام بهزاد مهسا رو برد رسوند خونشونو و برگشت تا منو تنها گير آورد گفت دختر تو کي مي خواي شيوه صحيح در زدن رو ياد بگيري ؟! گفتم تو کي مي خواي ياد بگيري قفل در رو واسه چه موقع هايي گذاشتن خنديد و گفت خب ديگه برو سراغ درس و مشقت زبون دراز ... گفتم الان وقت لالاست نه درس و مشق ...موقع خواب هر کي رفت تو اتاق خودش منم رفتم تو اتاق خودمو تي شرتمو درآوردمو يه تاپ داشتم اونو پوشيدم با يه شورت ولو شدم تو تختم خوابم که نبايد مي برد بايد صبر مي کردم تا همه بخوابن برم تو اتاق بهنام بايد آدمش مي کردم تا ديگه نره تو اتاق من بي اجازه هنوز تو پذيرايي سرو صدا بود يه کم معلوم بود کاملا نخوابيدن .. سرو صداها يواش يواش خوابيد يه کم ديگه بايد صبر مي کردم تا حسابي همه خوابشون ببره به زور جلوي چشمام رو گرفته بودم تا خوابم نبره اينقدر به پيدا کردن سي دي فکر کردم تا خواب نياد سراغم ساعت حدوداي 1:20 دقيقه بود که ديگه ديدم خوب موقعيه و حتما همه الان بيهوش شدن تا اومدم از جام بلند شم ديدم صداي دستگيره در مياد سريع خودمو زدم به خواب يعني کي بود ؟ جوري خوابيده بودم که پشتم به در بود و نمي ديدم ... واي من خيلي ضايع خوابيده بودم هر کي بود قشنگ کونمو ميديد آخه يه شورت نازک پام بود و تاپم هم که فقط سينه هامو پوشونده بود چون نيم تنه بود .. از ترس نفسم بند اومده بود نصفه شبي کيه اومده تو اتاقم آخه چي کار داره ؟ حتي نمي تونستم نفس بکشم چند دقيقه بعد در به آرومي بسته شد و صداي قفل شدن در اومد ... احساس کردم يکي اومده نزديکم اينقدر ترسيده بودم که مي خواستم جيغ بزنم ... قلبم داشت از سينه مي زد بيرون من خيلي ترسو بودم واسه همين بهنام زياد اذيتم مي کردو بعضي وقتا از اين اداها در مي آورد به خودم گفتم نترس بابا نترس حتما بهنامه اومده اذيتت کنه اصلا نترس هي خودمو دلداري دادم تا اينکه ديدم يه دستي کشيده شد روي کونم ... جم نمي خوردم ... بهنام عوضي حالا ديگه به منم رحم نمي کنه کثافت ...دست آروم رفت لاي پام و کسمو يه فشار آروم داد آآآآآآآااخ چه لذتي داد ولي ترسم نمي ذاشت زياد لذت ببرم سرش نزديک کونم اومده بود نفسهاش مي خورد به کونم ... باز داشت کسمو مي ماليد ديگه وقتش بود حال اين پسره پررو رو بگيرم يهو برگشتم و گفتم ديدي کثا....فت ... وااااااااااي ... خدايا چي ميديدم !!! باورم نمي شد کسي که داشت اونجوري کس منو مي ماليد بابام بود ..خشکش زده بود در حاليکه يه دستش روي کيرش بود همونجوري مونده بود ... فقط بهم نگاه مي کرديم بالاخره کسي که سکوت رو شکست بابام بود که گفت : هيسسسس !!!! ساکت باش و صدات درنياد دختري که تو اين سن از اين سي دي ها نگاه کنه معلومه خيلي حشريه و با خودش يه کارايي مي کنه بگير بخواب و صدات درنياد ...اصلا صدام هم درنميامد فقط خوابيدم و نگاه کردم بابام دستشو گذاشت رو کسم و گفت فکر نمي کردم بهاره اينجوري باشي اون چه سي دي بود تو کشوي لباست؟ .. چشام هشت تا شده بود از تعجب نمي تونستم حرف بزنم بابام داشت به آرومي کسم رو مي ماليد من هم ترسيده بودم هم کنجکاو شده بودم هم حشري معلومه چيزي که بيشتر موفق ميشه حشريت هست اينقدر با کسم ور رفت تا احساس کردم به آخرين حد شهوت رسيدم بابا م از نفسهام فهميده بود دستشو کشيد کناررو گفت برو کنار ... رفتم اون ورتر و اون اومد رو تختم تاپمو وحشيانه درآورد و انداخت کنار سينه هام افتاد بيرون خوابيد رو مو سينه هامو گرفت تو دستش و شروع کرد به ماليدن آآآآآآآآاخ داشتم مي مردم چشمامو بستم و صداي ناله ام بلند شد بابام هي مي گفت هيس ! آرومتر صدات مي ره بيرون ... ولي خودش از من بدتر بود چون اونم نمي تونست جلوي آه و اوهش رو بگيره سينمو برد تو دهنشو سرشو محکم مي مکيد يه ليس مي زد بهشو يه گاز کوچيک مي گرفت اينقدر لذت مي بردم که شقيقه هام تير مي کشيد و مرتب اون صحنه هاي فيلم مي آمد جلوي چشمم ... سرشو فشار مي دادم به سينه هم مي گفتم آآآآآآآاي بخور ... محکمتر بخور .. آآآآآآآآخ بازم گاز بگير ... اااااااي بازم ....اونم محکم و تند سينه هامو مي خورد و فشار ميداد ..حرارت بدن هر دومون از يه مريض تبدار هم بيشتر شده بود سرشو برد پايين و زبونشو زد به شکمم و دور نافم هر لحظه آمپرم مي رفت بالا يه دستشو گذاشت رو کسم و محکم مي ماليد اينقدر حشري شده بودم که خودم شورتم و درآوردم بابام شورتمو گرفت تو دستشو يه کمي از روي شلوارکش ماليد روي کيرشو بعد انداختش پايين تخت بد جوري کيرش بزرگ شده بود ... سرشو برد بين پاهامو مثل اون فيلم شروع کرد به ليسيدن کسم واييييييييييييي زبون داغ و خيسش که مي خورد به کسم تموم تنم مي لرزيد داشتم مي ترکيدم پاهامو فشار دادم دور صورتش اونم دستاشو گذاشته بود روي رونام و به شدت ميماليدشون ... داشتم از حال مي رفتم وااااااااي که چقدر لذت داشت دلم مي خواست هر دقيقه سکس داشته باشم .. چقدراين سکس خوب و لذت بخشه .. چرا من احمق تا حالا با کسي سکس نداشتم حالا مي فهميدم چرا دوستم سميه يه بار که به دوست پسرش حال داد ديگه نمي تونست بي خيال بشه و هفته اي دو سه بار با هم بودن .خب حق داشت خيلي حال ميده بابام زبونشو فشار مي داد به کسم و فرو مي کرد توي کسم صدامو رو خفه کرده بودم و يه گوشه پتومو گاز مي گرفتمو تختمو چنگ مي زدم .. دوست داشتم کيرشو فرو کنه توش اصلا برام مهم نبود که دختر هستم ااااااااه اين چه بدبختي بود چرا اين پرده مثل يه سد سرراه دختراست .. کاش که همچين چيزي اصلا نبود بالاخره بابام سرشو کشيد کنار و به تندي برق شلوارک و شورتشو درآورد و کيرشو به آرومي گذاشت روي کسم و ماليد کس من که خيس خيس شده بود خيلي روون حرکت مي کرد کير بابام سر مي خورد روي کسم و هر دومون داشتيم مي مرديم از لذت بابام که تازه يادش افتاد رکابيشو درنيورده سريع اونم در آورد و همون جوري که کيرش رو کسم بود افتاد رومو لبشو گذاشت رو لبام ... زبونشو فرو کرد تو دهنمو لبامو مي خورد گردنمو ليس ميزد و گوشهامو آهسته مي بوسيد و مي ليسيد ... دستمو بردم طرف کيرشو فشار دادم رو کسم که بابام گفت مواظب باش فرو نکني توش گفتم آآآآآآآخ مي خوام فرو کنم توش .. بابام که ديد من قاطي کردم خودشم از حرفاي من لذت مي برد و مي گفت فعلا مي خوام بمالم رو کست ببين دارم کيرمو مي مالم رو کست .. منم بدترمي شدم و مي گفتم آآآآآآآآآآآاااي چه داغه .... آآآآآآآآآآآآآآآآآخ سوختم... چقدر کلفته بابا ... بابام مي گفت جوووووووون بايد خيلي تنگ باشه نه ... سينه هامو گرفت تو مشتشو اينقدر محکم مي ماليد که تمام سينم درد گرفته بود ... اينقدر کيرش رو ماليد رو کسم که يهو لرزيدمو ارضا شدم ... پتو مو محکم گاز گرفتم و گفتم آآآآآآاييييييي... تا چند ثانيه مي لرزيدم ... بابام هم چند دقيقه بعد کيرشو گذاشت وسط سينه هامو آبش مثل تو اون فيلم ريخت روي سينه هام چه داغ بود... سفيد و لزج و داغ درست مثل هموني که تو فيلم ديده بودم يه ليس به کسم زد و گفت از کس مامانت بيشتر حال داد سريع لباساشو پوشيد خيلي خسته شده بود همه صورتش پر از عرق بود و سرخ شده بود ...حالا که ارضا شده بودم يواش يواش داشتم عادي ميشدم..دوباره بهت و خجالت اومد سراغم..اصلا انگار اين چند دقيقه نفهميده بوديم چي شد...اصلا چرا يهو بابا اينجوري اومد سراغم..گيجيم دوباره اومد سراغم...اين چه کاري بود که ما کرديم...من؟؟..با بابا سکس کردم..باورم نميشد..احساس مي کردم دارم خواب مي بينم..بدون اينکه بهش نگاه کنم آهسته و با ترس گفتم بابا اون سي دي رو چه جوري پيدا کردي ؟ گفت مامانت پيدا کرده بود .. . لباساتو از روي طناب جمع کرده و اومده بذاره تو کشوي لباست که ديده يه چيزي مثل سي دي از لاي لباسات زده بيرون برداشته ديده سي دي حدس زده چي باشه چون يه سي دي معمولي جاش توي کشوي لباس نيست ... ظهر که من زنگ زدم خونه اينقدر نگران بود که بهم گفت يه سي دي تو کشوي لباست پيدا کرده و گذاشته ديده که فيلم سوپره ... منم بهش گفتم اون تو اين سن نسبت به اين چيزا کنجکاوه تو به روش نيار من خودم باهاش صحبت مي کنم ... اما بهاره از وقتي که مامانت بهم گفت فيلم سوپر داشتي يه شهوت عجيبي اومده بود سراغم ... همش تو رو لخت تو ذهنم مجسم مي کردم که با ديدن اين فيلم حشري شدي و خودت خودتو ارضا کردي تا الان که ديدي نتونستم خودمو کنترل کنم ..من هنوزم گيج بودم.. گفتم پس کار مامان بوده ...زير چشمي بهش نگاه کردمو گفتم بابا من اون سي دي رو مي خوام ماله دوستمه و فردا بايد بهش بدم ... خواهش مي کنم بدش .. بابام چشمکي زد و گفت صبح که خواستم برم سرکار مي ذارم تو اتاقت الان نمي تونم در کمد مامانت رو باز کنم صدا ميده و ممکنه بيدار شه ... يه لب از من گرفت و دستشو کشيد روي کسم که هنوز خيس بود و رفت طرف در و آهسته و بي سر و صدا قفل در رو باز کردو رفت بيرون ... موقع رفتن گفت راستي بار آخري باشه که ازا ين سي دي ها تو کمدت پيدا ميشه.باز خجالت کشيدمو جواب ندادم...در و بست و رفت منم سريع خودمو تميز کردمو لباسامو پوشيدم و سعي کردم بخوابم اما مگه خوابم مي برد اين اتفاق عجيب اصلا از فکرم بيرون نمي رفت و نمي ذاشت بخوابم همش به سکسم با بابام فکر مي کردم ...
نمي دونم کي خوابم برد ولي صداي مامانم خبر مي داد که صبح شده بهااااااااااااره با توام ديرت شد ها ساعتو ببين ... با بي حالي بلند شدم و لباسمو عوض کردم و رفتم بيرون ... دست وصورتمو شستم و رفتم سر ميز... بابا و بهنام و مامان سر ميز بودن عجب شبي بود ديشب .. بابا جوري برخورد ميکرد انگار اتفاقي نيفتاده ... من که چقدر خنگ بودم به همه شک کرده بودم غير از مامان و بابام ... عجب اتفاقاتي افتاده بود .. خودمم باورم نمي شد اون اتفاقات واقعي باشن به خودم مي گفتم شايد خواب ديدم هنوزم گيج بودم مامان يه چايي گذاشت جلومو گفت خواب آلود زود باش بخور مدرسه ات دير نشه بعد از چند دقيقه بابا صبحونه اش تموم شد و جلوي در آشپزخونه به من گفت بهاره پولي که مي خواستي رو مي ذارم رو ميز تو اتاقت بردار اومدم بگم کدوم پول که بابام گفت خب ديگه من ميرم خداحافظ ...
صبحونه امو به زور تموم کردمو رفتم تو اتاقم ديدم بابا سي دي رو گذاشته روي ميز واسم خيلي خوشحال شدم سريع آماده شدم سي دي رو گذاشتم تو کيفم و خدافظي کردمو زدم بيرون از خونه
بعد از اون اتفاق بابام ديگه هيچ وقت سراغ من نيومد..شايد اونم دچار يه حس ترس و شهوت شده مثل من..منم دوست داشتم دوباره اون سکس رو تجربه کنم اما نمي خواستم اين سکس با ترس باشه...برخلاف فکرم بابا ابدا به روي من نمي آورد..انگار نه انگار که اون شب يه اتفاقي افتاده..خودمم دوست نداشتم شريک سکسيم بابام باشه..تا يه مدت خجالت مي کشيدم باهاش مثل قبل صحبت کنمو شوخي کنم...همش مي ترسيدم فکر کنه من خيلي دختر حشري هستم..خب درسته که بودم اما مي خواستم اينو فقط خودم بدونم نه هيچ کس ديگه..اون اولين سکس زندگي من بود..اونم با کسي که حتي توي خوابم هم نمي ديدم..حالا بعد از گذشت مدتي با دوست پسرم سکس مي کنم...اينجوري خيلي راحتترم..حداقل بعدش خجالت و ترس ندارم..من که ديگه از سميرا کلي از اين فيلمها گرفته بودم و نگاه مي کردم و بعدا هم فهميدم سميرا با اون دختره مينا همجنسبازي هم مي کنن چند بار به من گفتن بيا تو هم با ما باش اما من اصلا از مينا خوشم نمي آمد و قبول نمي کردم آخه خودم يه دوست پسر خوب پيدا کرده بودم که ديگه حتي وقت خودارضايي هم نداشتم و مرتب با اون سکس داشتم بابام هم به مامانم گفته بود که راجع به سي دي با من صحبت کرده و من کلي پشيمونم و ديگه از اينا نگاه نمي کنم من درسته بازم فيلم سوپر نگاه مي کردم اما ديگه جوري مخفيش مي کردم که کسي نتونه پيداش کنه واسه همين بابام فکر مي کرد من اصلا از اين سي دي ها نگاه نمي کنم... اين جور که فهميده بودم مينا در آمدش رو از اين راه به دست مياره يعني به همه حال ميده و حتي با دخترايي هم که همجنسبازي دوست دارن ارتباط داره و غير از سميرا از بقيه پول مي گيره چند وقت بعد تو مدرسه لو رفت که مينا وضعش خرابه و به زودي همه فهميدن و مينا از مدرسه اخراج شد اما سميرا هنوزم سي دي ميداد و کسي هم نمي تونست مچش رو بگيره چون خيلي زرنگ بود
تا سال آخر دبيرستان با سميرا ارتباط داشتم و مي دونستم اونم دست کمي از مينا نداره ولي به مراتب از مينا بهتره بعد از تموم شدن دبيرستان و ديپلم گرفتن ديگه از سميرا خبري نداشتم مي گفتن با يه پسره ازدواج کرده و از تهران رفته دروغ و راستش رو نفهميدم ولي اون چشم من رو به خيلي چيزا باز کرد .

sex سکس

 sex سکس

بهشت2

گفتم : پرستوجان ! منم ازديشب بعدازديدن تصويرشهواني کون دادنت توي آئينه بقدري
شهوتي وحشري شدم که نگو ، راستي اگريک پيشنهاد بهت بدم قبول ميکني؟ ولي بايد قول
بدي راستش بگي ، خوب ؟ ميخوام به بينم نظرت چيه ؟....
پرستو درحاليکه کونشوکه قفل کرده بود توبغلم تکون ميدادبايک حالت آه وناله حاکي
ازشهوت توام باهيجان گفت : بگواگرجالب باشه حتماً قبول ميکنم..... منم دوست دارم
بيشتر حال کنم ..!..
گفتم : خوب تو آئينه نگاه کن ببين !!.... الان فقط تصويرکامل توکه زانو زدي وکونت
توبغل منه و نيم تنه پائين من که دارم کونت ميزارم ديده ميشه .... ببين ... ديدي ؟
!!..... چه صحنه جالب وديدني وشهوانيه ...اوف.!.......
پرستوهمانطورکه به آئينه چشم دوخته بودکمي کونشو جلوکشيدو.....
گفت : اميرجون... يه کم بکش بيرون دوباره بافشاربکن تو...!... دارم به اوج ميرسم
...!.. اوف!..خوب.. بگو.. دارم ميببنم وميشنووم.....!..... اين صحنه توآئينه خيلي
گرفتتم.!! .. خوب بگو؟......
گفتم : دوست داري يه تنوعي بهتر به اين کاربديم.... خيلي جالب ميشه...!.. من که
تمام فکروذهنم شده اون....!!..
پرستودرحاليکه آروم عقب جلوميکردودستاشو رو لبه ميز توالت جابجاميکرد....
گفت : بايد پيشنهاد خوب وجالبي باشه که اينقدر مزمزه اش ميکني؟... بگو حتماً منم
خوشم ميآد.....
گفتم :.. ببين.. دوست داري تواين حالت غيرازمن يک نفرديگه هم باشه...!!.. که اونم
همينطور جلوي من تورااز ......!!!!!....
پرستو يه تکون خوردوبازحمت سرشو به عقب برگردوند وپريد توحرفم و
گفت : امير؟؟؟!!! ....منظورت چيه..؟....
گفتم : به بين اين فقط يک پيشنهاده ..!!.. بزار حرفمو بزنم وتموم کنم.... کمي هم
حوصله کن ميتوني روپيشنهادم فکرکني... اگه نخواستي ...هيچي....
پرستوحرکتشو تندترکردوگفت : خوب بگو ... ادامه بده... من الا نش هم خيلي دارم حال
ميکنم...!!.. بگو.. شايد من خوب متوجه نشدم..!!
گفتم : آره...اگه قبول کني يه نفر ديگه هم باشه ... چه جوري بگم؟!!.... مثلاً يکي
ازدوستاموبيارم تااونم تراازکون بکنه!!؟؟.... ولي جلوي من ، ترا بکنه ومن نگاه کنم
...!!.. خيلي برام جالب ولذت بخشه، وقتي به بينم تو دولاشدي يادمرخوابيدي و.... اون
داره تورا ازکون ميکنه ...آخه حيف اين کون به اين خوشگلي نيست که کس ديگه اي نبينه
ونکنتش؟...... من که خيلي دوست دارم... دوست دارم همه اين کون خوشگل ببينن وبکنن
وازتنگي وزيبائيش لذت ببرن ..... وبرام از سفيدي وزيبائيش وخصوصاً از اينکه چه کون
تنگي داري تعريف کنن..!!
...... وبا هيجان شروع کردم به تلمبه زدن، حالا ديگه باهرفشاريکه درانتها به کيرم
ميدادم که تاته بره توکون پرستو، کونش يه صداي ريزي ميداد اين صدا منوبيشترحشري ،
وتاحد جنون شهوتيم ميکرد تواين حالت صداي آه و ناله پرستوهم دراومده بودوداشت به
اورگاسم ميرسيدکه با يک لرزش خفيف سست شدوبه نظررسيدکه
آبش اومده چون خيلي بي حال شد ، منم اونوسفت گرفتم وبا چند حرکت سريع آبموبافشار
خالي کردم تو کونش !!.. ..... طوريکه مقداري ازآبمني ازکنارکيرم به صورت حباب و کف
زد بيرون ...!!.. کيرم ازفانتزي ذهنياتم همچنان شق وراست تادسته توکونش بود....همينطورکه
نگاه به ته کيرم ميکردم اونويواش يواش بيرون کشيدم ....... ازبس کلفت شده بودبيرون
نميومد...... ترسيدم بيشتربکشم بيرون کونش پاره شه... پرستوهم جيغ کوتاهي کشيدو...
گفت : اميريواشتر... مردم ..!!... اونو نکش بيرون بزار باشه !... مثل اينکه گير
کرده.!!... يک کم آروم ترعجله نکن !!......
احساس کردم کمي هول شده وترسيده...... دستي به کمروباسن گرد وسفيدش کشيدم ......

گفتم : چيزي نيست عزيزم!!.. سعي ميکنم آروم بکشم بيرون..... خودتويک کم شل کن
تاراحت بيادبيرون..!!
لحظه اي بعد احساس کردم کونش شل شده وکيرموکه هنوزآبمني ازش مي چکيد کشيدم بيرون...!!

پرستوراکه ارضاء وسست شده بود بلندکردم ودمر خوابوندم روتخت ويه نگاه به کونش کردم
ديدم عجب کون سفيديه..!!..بادستم چاک کونش کمي بازکردم ديدم سوراخ کونش کمي
بازوقرمزوپرازآبمني...!! ماهيچه حلقوي دورش که ازآبمني خيس.. خيس بودوبرق ميزدداشت
به آرومي بازوبسته ميشد که جمع شه!!..... داشتم ديونه ميشدم کمرکيرموسفت گرفتم و
کله شومحکم به لنبراي کون پرستوزدم ... دوباره سر کيرمو گذاشتم درسوراخ نيمه باز
کونش وخودموانداختم روي کون نرم وبرجسته اش ..... کيرم لغزيدوآروم تاخايه رفت
توکونش... پرستو ناله اي کردو......
گفت: اوخ..... بسه امير.... مردم... خيلي بي حالم... حرفات خيلي منوحشري کرده همونا
باعث شدزودارضاء شم....!!
درحاليکه روکون نرم وبرجسته پرستوخوابيده بودم وآروم کيرموعقب جلوميکردم وبادستام
سينه هاي نازشو ميمالوندم........
گفتم : خوب ؟.. که خوشت اومد؟ ولي نگفتي .. نظرت راجع به اين موضوع چيه؟ بالاخره
دوست داري يکي ديگه هم بکندت.. يانه؟؟... من که خيلي دوست دارم!....... پرستوکمي
کونشو بالا آوردو..
گفت : امير؟.. خجالت هم خوب چيزيه.... حالا کارتو تموم کن .... بعداز اينکه دوش
گرفتيم .... توهم سرعقل اومدي فکراموميکنم وميگم..!........ اوخ..امير ... داشتم جر
ميخوردم...... حالاهم حس ميکنم تا نافم رسيده...!!. يک کم خودتو بکش بالا... آخه
همه سنگيني هيکلت روکونمه!! .... کمرم..ازسنگيني هيکلت دردگرفته..!!...... حالا
تواين مدت خودش کم بوده ميخواديکي ديگه را بياره کمکي!!...
کمي خودمو کشيدم بالاوشروع کردم تلمبه زدن ، نميدونم چي شدکه يکدفعه هوس گائيدن
کوسشو کردم!!...کيرموکشيدم بيرون و.....
گفتم : پرستوجان تامن ميرم دستشوئي خودموتميزکنم توهم برگرد کوستوآماده کن که هوس
گائيدنشو کرده ام ........ سريع رفتم دستشوئي وکيرموباآب سرد و صا بون غسل دادم
وبرگشتم اين کارهميشه منه دوست ندارم کوس نازش آلوده وعفوني بشه .....
پرستوطاقبازخوابيده بود ، براي يک لحظه ايستادم و نگاهش کردم .... ديدم عجب هيکل
تميز، پوست صاف براق وسينه هاي گردوبرجسته اي داره ، رونهاي سفيد گوشتي وبهم چسبيده،
ساق پاي کشيده با ناخن هاي لاک زده که باب پرستش فوت فتيش ها ست !!! ......
آروم بين پاهاش زانوزدم ...اونم کمي زانواشو بالا بردوپاهاشو جمع کرد ، پرستو تازه
رفته بود اپيلاسيون ، براهمين يکدونه موهم روبدنش ديده نميشد!!.. پوستي صاف وصيقلي
، کوسي بالبه هاي صورتي وبرجسته که پف کرده بودن ،ازديدن کوس به اون زيبائي وبدون
موحال کردم......ازاون لحظهً جلوي آئينه ديگه خودم نبودم همه اش تواين فکربودم کاش
الان يکي ديگه هم بود وباهم پرستو را ميکرديم ودرباره کوس وکونش حرف ميزديم واون
برا م تعريف ميکرد باراول که پرستوراازکون گائيده چه حالي بهش دست داده؟... آيا
فکرميکرده روزي کوني به اين خوشگلي وتميزي را بکنه؟ آيا خوشش اومده ؟ آياموقع
گائيدنش، پرستو بهش حال داده؟ ..... پرستوزير پاش چه حالي پيداکرده؟... پرستوهم
ازاينکه يکي ديگه جاي من داره ميکندش خوشش اومده؟.. وووووو!! ...... درحاليکه غرق
اين افکارلذت بخش بودم!!! دستموکشيدم روبرجستگي بالاي کوسش ازصافي ولغزندگيش حظ
کردم.! بادست ديگم پستونهاي سفت وسفيدش راکه نوک صورتي رنگشون به اندازه يک سانت
اومده بودن بيرون، ميماليدم ،بايک هيجان پرازشهوت سرکيرموکه تف زده بودم وبرق ميزد
گذاشتم دربهشتيش.... وفشاردادم... باوجوداينکه کيرموتف زده بودم وکوس اوازاورگاسم
چنددقيقه پيش به صورت عسلي خيس ولغزنده بوداما چون خيلي تنگ بود.... راحت نرفت تو!..
تنگي کوسش درحد يک کوس دختربيست ساله و باکره به نظرم رسيد ... ناچار فشاربيشتري
دادم تاتونستم کلاهک کيرمولاي چاک کوسش جابدم.... کمي تامل کردم... پرستو مثل کسي
که تنگي نفس گرفته وهوابه ريه اش نميرسه نفس نفس ميزد ... دستامودردوطرف بدنش ستوني
کردم ومحکم کيرموفشاردادم تو..... کيرم باتاًني وآرام ليزخوردورفت تو .........
پرستو ناله اي کردوپاهاشو بلندکردوگذاشت روشونه هام و...........
گفت : وآي ي ي ..امير چه خوبه؟.. يک کم بيشتر فشاربده....... ميشه محکم تر بزني بره
تو... واي... خداجون مردم....!!..امير برو. وبيا!.... چه جاي خوبي رفته؟..!...
نميشه حالا به دوستت بگي بياد کمکت کنه؟؟.....اوف.....
هنوزحرف پرستوتمام نشده بودکه بافشارديگه کيرموتااونجا که جاداشت کردم توکوس نازش ،
صداي جيغش منواز روًيا درآورد.!!.. باچندبارتلمبه زدن همراه بالب گرفتن ازپرستوي
خوشگلم آبم داشت ميومد... سريع کشيدم بيرون وآبم را بافشارريختم رو شکم صاف وناف
گودش، وبي حال افتادم روش ...... چنددقيقه اي به همون حال موندم... پرستو درحاليکه
دستشو روموهاي سرم ميکشيد.....
گفت : اميرجان پاشو که خيلي خستمه... پاشو بريم دوش بگيريم وبخوابيم ، هردوباهم
همانطور لخت پاشديم رفتيم حمام ، زيردوش اونوبغل کردم و....
گفتم:عزيزم نظرت رونگفتي .. اگردوست نداري نشنيده بگير.... واونوبوسيدم ...... نوک
داغ پستونهاي سفتش که به سينه ام خورد گرمي مطبوع وجانبخشي به تنم داد ، سرشوگذاشت
رو شونه ام و .....
گفت :.... امير....آخه... من چي بگم درمقابل اين خواسته غيرمعقولي که داري؟......
آياواقعاًدوست داري يک نفرديگه بامن اين کاروانجام بده وتواز کارش لذت ببري؟ ......
اصلاً نميفهمم اين کاريعني چي؟...... اصلاً همچوچيزي ممکنه که يک مرداجازه بده يک
غريبه با زنش همبستر بشه؟......اخه من زنتم... همسرتم!!....... پرستوبعدازکمي مکث
خيلي يواش وآرام ادامه داد.... راستشو بگومنظورت ازاين کار لذت بردنه؟.....آياجداً
دوست داري من بايک مردغريبه رابطه سکسي داشته باشم؟..... من ازآخروعاقبت اين
فکروخيال توميترسم....... نميدونم چي بگم .........!!!!
وساکت شدوسرشو به شونه ام فشارداد وباناخنش روي سينه ام خط ميکشيد،
موهاشو بوسيدم ودست راستموازپشت کشيدم پائين روي کونش، ازحالت تاقچه اي کونش لذت
بردم ...... پيش خودم گفتم واقعاًپرستو چه کوني داره؟......
گفتم : عزيزم ترس نداره ! ....ازچي ميترسي ؟...... حالا يک کم بيشتر فکرکن....
ميدوني آدم وقتي ازيک عمل ياکاري يا يک خواسته شخصي خوشش بيادکه ازانجامش لذت ميبره،
بدون اينکه اون عمل ياخواسته به کسي لطمه اي بزنه، ياباعث ضرروزيان شخص ديگه اي بشه،
به نظرمن بايدانجامش بده تابعداً پشيمان نشه وهي افسوس بخوره.!!!.... ببين عزيزم من
دارم بدون پرده پوشي بهت ميگم..... توهم رک وراست بهم بگو.... فکرکن ببين اصلاً
دوست داري ؟؟!!........ من که دوست دارم.. هيچ اشکالي هم نمي بينم اگرتوهم راضي
باشي ... چه بهتر... حالا به هرعلت هم دوست نداري که فکرنميکنم زني باشه وبدش بياد
بجاي يک نفر، دونفرباهاش سکس داشته باشن!!.. بگو وقال قضيه را بکن، منم هيچ نارات
نميشم توکه منو خوب ميشناسي و توي اين سه سال به اخلاق وروحياتم خوب پي بردي.....
ميدوني که خيلي هم دوستت دارم وحاضر نيستم يک موازسرت کم بشه!!! خجالت هم نداره...!!
تعارف هم نداريم..!! ولي اين حال وهواي جواني ديگه بر نميگرده وتکرارنميشه.....!!؟؟
هيچم ناراحت نشو... منم ديوونه نشدم ..!! فقط ميخوام هردومون نهايت خوشي ولذت
راتواين سن وسال ، بيشتر ببريم.....!!... نميخوام تصميمم يک طرفه باشه ..!! دوست
داري بگو.... خوشت ميآد... بگو.. ازاين تنوع لذت ميبري .. حال ميکني .. منم همين
طور.. هرموقع هم نخواستيم، يا تو نخواستي خلاص.. باز منم وتوي خوشگل ... ولي بگو با
خاطره وياد اون مدتها.... وشايدهم سالهاهردومون لذت سکسي خواهيم برد؟...... ببين من
همه چيزوتوچشات ميبينم..... وميخونم...... بياباهم رو راست تر باشيم .. همديگه را
گول نزنيم.... من حرف دلمو زدم..... ناراحت هم نميشم اگر نخواي... توهم حرف دلتوبزن
عزيزم... ماازهم جدانيستيم ....!!.. حداقل براي يک دفعه هم شده يک امتحاني ميکنيم!.....
چون ديدم پرستو ساکت شده وحرفي نميزنه.... منم ديگه ادامه ندادم..... اون همانطورکه
توبغلم بود سرشو آورده بودپائين روسينه ام ، بخودم فشارش دادم.... پيشونيش را
بوسيدم وازحمام دراومديم..... خودمونوخشک کرديم ولخت رفتيم روتخت وروبروي هم به
پهلو دراز کشيديم .... دستمو گذاشتم زير سرش ولباشو بوسيدم .....
گفتم: ببين اگرهردومون براي اين کارراضي باشيم نه تنها مشکلي پيش نمياد بلکه نهايت
لذت راخواهيم برد.... عزيزم چيزي نيست که بخواي ناراحت بشي....... توکه قرص ميخوري!!...
کاندوم هم که هست!!.....
سرش راآروم برد پائين وبا کمي خجالت يواش...
گفت: آخه ... اميرجان.... همه اين چيزها که گفتي درست!.. ولي تواين وسط .. اگه کسي
ديگه اي بفهمه ... ياطرف به دوستاش بگه ، چي؟... فکرشو کردي؟.. يا يک وقت بخواد
کارديگه اي باهام انجام بده چي؟... اونوقت چي.... تواون حالت من چکار کنم؟... نزارم.....
ممکنه توناراحت بشي..... شايدهم نتونم ازپسش بربيام واون کارشوادامه بده وازجلوهم
يک کاري بکنه...... اونوقت چي؟ يعني بعدش چي ميشه؟.. توبمن چي ميگي؟ ... برا اينه
ميگم ميترسم!! .....
کمي تامل کردم و.....
گفتم : اول بزارخوب ببوسمت تابگم...... اصلاً توکارسکسي وجنسي نبايددر قيدحدوحدود
باشي .. يعني اين کار مرزي نداره ... اختياردست خودته ..... هرکاردوست داشتي بکن..
من بيشتر لذت ميبرم... ضمناً قرص هم که ميخوري .. اگه بخواي براي انجام اين کار
خودتو معذب کني ويا پا بند قيدوقيود يارسم ورسوم ونميدونم خوش اومدن يا نيومدن من
باشي که هيهات!.. نکنيم خيلي بهتره... ببين عزيزم لوپ کلام .... تاانجاکه ميتونيم
وحالشو داريم بايد استفاده کنيم ولذت ببريم ... به نظرمن تواون لحظه نبايد توفکرچيز
ديگه اي غيرازخوشي ولذت بردن وکام دادن وکام گرفتن باشي حالا هرچي ميخوادپيش بياد!!....
نميدونم هرچي که ميخواد باشه !! ياهرچي که اون دوست داره وميخوادبکنه... يا تودوست
داري ياهوس کردي بهش بدي ،ازنظرمن فرق نميکنه، انجام بده!! ....... حتي ممکنه يک
کاري ازتو بخواد که تاحالا من ازت نخواستم... خوب دوست داشتي براش انجام ميدي.....
دوست نداشتي بالاخره يک جورائي دلشو بدست بيار..... به زور وادارت کرد که براش
انجام بدي ... خوب خودت پيشقدم شو وانجام بده ديگه..!!!..... شايد خوشت اومد.......
فقط فکر کن که چطوربايدانجام بدي... به نظرمن توي همچو مواقع آدم بايد کارشوخوب
انجام بده.... تاخاطره بدي ازاون براش نمونه...... خلاصه اينکه بايد قبول کني
واجازه بدي هرطوري که اون دوست داره انجام بده!!..... بزاري خوب و کامل ازت کامدل
بگيره..!! باهرپوزيشني که ميخوادباهات سکس داشته باشه!!....... مثل الان من وتو...
توالان يک زن کامل هستي ، بدنت نياز به سکس داره چيزي هم ازت کم نميشه!! واقعاً اگه
بدونم براي اين کارتمايل داري؟.... ازهمين فردا دنبالش ميگردم..... توهم فکرکن
شايدبين دوستاي دوران دانشگاهيت اوني که همزمان باما ازدواج کرده وخودش و شوهرش
راضي به اين کارباشند را شناسائي کني ..... باهم روخصوصيات اخلاقيشون کارميکنيم
تاخوب ازشون مطمئن بشيم.... عزيزم کار لذت بخشييه ..!! من مطمئنم توهم صددرصد خوشت
مياد..!!. ودرحاليکه ميخنديدم... باشوخي ..ادامه دادم .......
شايد بعدش ديگه بايک نفرهم راضي نشي عزيزم؟؟.......اونوقت چي ؟؟؟؟..... وبازهم
خنديدم ..اوهم شروع کرد به خنديدن... وخودشو لوس کردواومد توبغلم وسفت خودشو بهم
چسبوند... فهميدم قبول کرده ..... ازخوشحالي تمام صورتشوغرق بوسه کردم و ليسيدمش.....
با لحن دخترانه اي.....
گفت : اميرجون دوست دارم هميشه خوشحال باشي ولذت ببري... دوست دارم کاري که تو دوست
داري برات انجام بدم .. خوبشم انجام بدم.....
گفتم: من ازداشتن توهم خوشحالم وهم از وجودت هميشه لذت برده وميبرم ..... براي
هميشه هم دوستت دارم..... توعشق مني!!...................................


sexi pix hot sexi single girls

 sex سکس

سکسي ترين عکس ها در اين جا !!!!!!!

داستان سکس با زن عمو

سلام به همه ي بچه هاي سايت خودمون. خودم هم نميدونم چي شد که داستان خودم را نوشتم ولي شد ديگه.اول يه کم از خودم تعريف کنم چون ممکنه داستان هام از يکي بيشتر بشه.اسمم آرشه و 20 سالمه اصفهان هم زندگي ميکنيم. قيافه ي خيلي خوبي ندارم ولي اصلا زشت نيستم. بدنم ورزيده است چون ورزشکارم و بوکسر. برم سراغ اصل مطلب، يک کير دارم که 25 سانتي متر طول و 7 سانتي متر عرض داره و کمرم هم تا حد نيم ساعت کردن دوام مياره، توي سکس هم عاشق کون کردنم و فوق تخصص کس ليسي را دارم که همين دو تا خصوصيت باعث شده که خيلي ها از من خوششون بياد.بابام سه سال پيش مرد(سرطان گرفت) و فقط من موندم و خواهرم و مامان جون.يک دونه زن عموي نقلي دارم که حدود چهل دو سه سال داره، خيلي هم خوشگل نيست و دوتا دختر داره که هر دو دبستاني اند. عموم اوايل تابستون پارسال(84) توي تصادف مرد .از اون به بعد اکثر کارهاي خونه ي عموم افتاد به گردن من چون تنها خانواده ي ما و عموم و يکي از عمه هام اصفهان هستيم، شوهر عمه ام و بچه هاش که اصلا دنبال کمک به ديگران نيستند و نه عموم پسر داشت و نه من بابا و يا برادر.اواخر پاييز بود که يه روز صبح زن عموم زنگ زد خونه ي ما و به مامانم گفت که من را بفرسته برم خونش بهش کمک کنم چون مي خواست بخاري ها را از انبار که روي پشت بوم بود پايين بياره و نصب کنه. منم مثل هميشه با اينکه بيکار بودم ولي صبح زود بيدار شده بودم کم کم آماده شدم و رفتم اونجا. زن عموم مثل هميشه باهام رفتار ميکرد ولي اگر دقت مي کردي توي حالتش ميشد خوند يه چيزيش هست. خلاصه سرتون را درد نيارم رفتيم با هم آورديم و بخاري ها را به کار انداختيم در ميون کار هم تا ميتونستم طبق عادتم شوخي کردم که يکي دو بارش مورد دار بود اما زن عمو(اسمش سارا بود) چيزي نگفت. بعدش سارا رفت چايي آور منم خوردم. ميخواستم برم خونه يه دوش بگيرم که سارا گفت به وضعت نگاه کن، اگه اينجوري بري بيرون همه بهت ميخندند و تازه مامانت ميگه من بچه ام را تميز تحويلت دادم و ديگه تو را قرض نميده به من. راست ميگفت چون سر تا پام پر بود از خاک هاي توي انباربود. بهم گفت برو توي حموم خودتو بشور ولباس هاتم بذار پشت در تا ببرم بشور.(خونه ي عموم زياد ميرفتم چند باري هم اونجا حموم کرده بودم و بعد از حموم لباس هاي سارا را ميپوشيدم !چون لباس نداشتم.) گفتم باشه ولي قبلش رفتم دستشويي.نشسته بودم به کار خودم که سايه ي يک نفر را روي شيشه ديدم باور نميکردم سارا باشه پس فکر کردم اشتباه ديدم. اما چند لحظه بعد دوباره اومد و رفت. گفتم حتما دختر عمومه و از مدرسه اومده. با خودم گفتم زود بلند بشم تا بيچاره خودشو خيس نکرده. اما وقتي اومدم بيرون خبري از دختر عموم نبود و معلوم ميشد که سارا بوده ولي اگر دستشويي داشت چرا بعد از من نرفت؟؟ وقتي ميخواستم برم توي حموم يه لحظه چشمم به چشمش افتاد و مطمئن شدم که شهوتش گل کرده اما نه اون جرئت داشت و نه من. رفتم حموم. حمومشون دو قسمت داره يک رختکن و دوم خود حمام که با يه در شيشه اي تار از هم جدا ميشند ولي اگر کسي طرف ديگه باشه ميتوني بفهمي که کسي هست!(غيب گفتم) لباس هام را توي رختکن در آوردم و رفتم زير دوش. چون منم دوست داشتم يه اتفاقي بيفته وقتي رفتم زير دوش از عمد شرتم را خيس کردم و دارش کردم به دسته ي در که توي رختکن بود. امدن سارا را حس کردم. قند توي کونم آلاسکا شده بود. سريع لباس هاي منو برداشت و يه فحش هم بهم داد که احمق چرا اينو خيس کردي(آخه بدش اومده بود) و رفت بيرون.بد مدل خورد توي پوزم و حالم گرفته شد. مشغول کار خودم شدم چون اونطور که سارا رفت گفتم بر نميگرده و بر هم نگشت. کارم تموم شده بود و داشتم ميومدم که خودمو خشک کنم که صداي جيغ سارا اومد.سريع يه حوله ي کوچيک دور کمرم گرفتم و پريدم بيرون. ديدم وسط آشپزخونه ولو شده، دويدم طرفش و از اونجايي که کف آشپزخونه ليز بود و دمپايي هاي منم خيس يهو احساس کردم وسط زمين و آسمونم و با کون مبارک فرود امدم روي زمين. خودمو جمع کردم و رفتم دست سارا را گرفتم و بلندش کردم و گفتم:- خوبي؟ چيزيت که نشد؟- چيزيم نشد ولي انگار حال تو بهتره(با سرش اشاره کرد به کير و خايه ي ما)خودم که نگاه کردم ديدم به به! همون دو سانت حوله هم وقتي خوردم روي زمين باز شده.اومدم سريع برگردم برم توي حموم که سارا دستم را گرفت و با حالتي که بوي خواهش ميداد و با شهوت مخلوط شده بود بهم گفت آرش تو رو جون مامانت اينو از من دريغ نکن. من تو را خيلي دوست دارم و از اين کس شعرا.منم ديدم که قسمم داد و ازم خواهش کرد دور از مردونگيه که بهش کمک نکنم!!! بهش گفتم منم خيلي دوستت دارم زن عمو هر کاري هم بتونم برات ميکنم.(لوطي بازي را حال کنيد)ميخواستم بغلش کنم که بلند شد و دستم را گرفت و گفت پاشو بريم توي اتاق. رفتيم توي اتاق و رو به روي هم نشستيم روي تخت. يه کم زل زد توي چشمام ودر همين حال پيرهن گشاد مردونه اي که پوشيده بود را از تنش بيرون انداخت بعد من بهش حمله کردم و شروع کردم به لب بازي.ديگه حالش دست خودش نبود خودش را ول کرد روي تخت و من افتادم به خوردن لب و گونه و گردنش اما حتي يه صدا هم ازش در نمي اومد.به خودم گفتم اينقدر طولش ميدم که خودش التماس کنه. رسيده بودم به گردنش و داشتم ميليسيدم، کم کم اومدم پايين و رسيدم به سر بالايي سينه اش که اصلا بلند نبود و شيب زيادي نداشت. اروم آروم اومدم بالا به نوک قله نرسيدم اما دورش يه دور زدم و رفتم سراغ اون يکي سينه و مثل قبلي به قله نرسيدم.يه لحظه احساس کردم که يه ناله کرد و اين برام بس بود. کار نکرده مي کردم، رفتم سراغ دستش از آرنج به بالا شروع کردم به ليسيدن. دستش که تموم شد رفتم يه راست سراغ قله ي سينه اش و شروع کردم به خورن، دو سه ديقه اي مشغول بودم. و اومدم پايين تر. دو سه دفعه اي روي شکمش رفتم و برگشتم و بعد اومدم پايين اما سراغ کسش نرفتم. رفتم سراغ رون پاش.(شايد بعضي ها بگند مگه اونجا هم براي زن لذت داره؟ بايد بگم اگه طرف توي کارش وارد باشه اينجا هم لذت داره) خوب براش از پايين به بالا ليسيدم که آخرش صداش در اومد و گفت کشتيم نامرد زود باش. حالا نوبت کسش بود. رفتم و صورتم را گرفتم جلوش و اول يه کم بر اندازش کردم،خيلي خوب بود براي من که قبلا فقط کس جنده هايي را کرده بودم که بيشتر به آبکش برنج شبيه بود تا کس!. زبونم را گذاشتم روي کسش و از بالا به پايين رفتم. چوچولش را هم توي راه خيلي راحت پيدا کردم. نشون کردم که راحت دوباره پيداش کنم!. شروع کردم به خوردن لبه هاي کسش. اول فقط باهاش با زبونم بازي ميکردم اما بعد شروع کردم به مکيدنش توي دهنم و آروم گاز زدن لبه هاش.رفتم روي چوچولش و زبونم را گذاشتم روش و يه کم باهاش فشار دادم. اين دفعه ديگه جيغش بلند شد که اميدوارم کرد. با زبونم چوچولش را تحريک ميکردم و با انگشتم اول لبه هاي کسش را و بعد فرستاد توي کسش. يه کم اون تو بازيش دادم و آوردم بيرون. هنوز داشتم به کسش ور ميرفتم که سريع برگشت و به طرف کيرم رفت. کيرم را اول خوب نگاه کرد و يه کم قربون صدقش رفت و بعد کرد توي دهنش.کيرم تازه داشت بلند ميشد و هرچي جون ميگرفت ساک زدنش براش سخت تر ميشد.آخرش صداش در اومد که اين چيه؟ چطور بکنمش توي دهنم؟گفتم نميخوام بکني توي دهنت بخواب. و هلش دادم روي تخت. صورتش توي صورتم بود و سريع خورم را انداختم روش. چون لاغر بود اذيت شد و منم زود دستام را بالاي سرش تکيه گاه کردم و خودم را از روش بلند کردم. کيرم را گذاشتم دم سوراخش و اومدم اذيتش کنم اما با دستش اونو سريع گذاشت دم کسش. منم نامردي نکردم همشو تا ته فرو کردم داخل. خيلي کس توپي بود، خيلي تنگ بود چون بيچاره چند ماهي بود که نداده بود و از بس من تحريکش کردم کسش خيس شده بود، يک لحظه احساس کردم پوست کيرم کنده شد بسکه تنگ بود.گوشم به دهنش نزديک بود و ازجيغش شاش بند کردم! با دستاش شروع کرد به چنگ زدن روي کمرم اما من بعد از چند ثانيه شروع کردم به تلنبه زدن.اول آروم ميزدم و کيرم را هم تا ته فرو نميکردم. يه کم که جلو تر رفتيم کيرم را تا تخمام ميکردم توي کسش.سرعتم را کم کم داشتم زياد ميکردم نه خيلي سريع. چند دقيقه بعد من بودم که با آخرين سرعت و قدرت تلنبه ميزدم و سارا که با تمام توانش جيغ ميزد.هفت هشت دقيقه ادامه دادم و از خستگي خيس شدم.گفتم پاشو تا حالت را عوض کنيم. وقتي ميخواست بلند بشه يه لحظه چشمم افتاد به سوراخ کونش.مطمئن بودم اگه بگم خودش نميده. پس گفتم روي شکم بخوابه و چند تا بالشت گذاشتم زير شکمش.تا هم کوسش و هم کونش باز بشه. سريع کيرم را گذاشتم دم سوراخ کسش و کردم داخل و شروع کردم با تمام سرعت تلنبه زدن. بيشتر حواسم به سوراخ اندازه ي يک نخود کونش بود.بعد از حدود ده دقيقه از گرم شدن و جيغاش فهميدم داره نزديک ميشه به ارضا شدن. ديگه داشت ارضا ميشد،منم سرعتم را بالا بردم تا بيشتر لذت ببره. وقتي ارضا شد منم تلنبه زدن را متوقف کردم و افتادم روش. تو فکر بودم چطور کونش را بکنم که يه لحظه چشمم افتاد به کرم مرطوب کننده که روي تاقچه کنار تخت بود. طوري که نفهمه دستم را دراز کردم و برداشت. بازش کردم و يه کمش را برداشتم و دوباره با در باز گذاشتمش سر جاش. کيرم را از کسش کشيدم بيرون،سارا هم هنوز توي حال خودش بود و تکون نميخورد. يه کمي از کرم را زدم سر کيرم و بقيش را هم گذاشتم نوک انگشت اشاره ام. انگشتم را گذاشتم دم سوراخ کونش و پشتش کيرم را. سريع کرم را ماليدم و کيرم را گذاشتم پشتش و تا اومد تکون بخوره سر کيرم را فشار دادم تو.باورتون نميشه توي چه حالي بودم. سارا شروع کرد به داد و بيداد ولي من کارخودم را کردم و تا ته هلش دادم تو. خودش ديد انگار سر و صدا فايده نداره خودش را شل کرد که اونم لذت ببره و اين يعني پيروزي من. با شور پيروزي تلنبه را آغاز کردم.جيغ هاي سارا بهم جون ميداد و تند تر و محکم تر تلنبه ميزدم. بعد از چند دقيقه احساس کردم کم کم دارم نزديک ميشم به اتمام. انگار خودش دست منو خوند. بهم گفت توي کونم نريزي ميخوام توي کسش حسش کنم. تا کيرم را در آوردم بلند شد و بالشت ها را پرت کرد اون طورف و گفت بخواب. منم خوابيدم و اون خوابيد روي من و کيرم را کرد توي کسش. خودش شروع کرد و منم با اون تلنبه ميزدم.وقتي رسيدم به اوج با خيال راحت همه ي آبم را ريختم توي کسش،اونم با دوتا دستش منو گرفته بود و فشار ميداد توي بغل خودش و جيغ ميزد.اينقدر بي حال بودم که نميتونستم تکون بخورم. آروم من را ول کرد و گفت مرسي. ناي اينکه جوابش را بدم نداشتم. و همونطور رفتم توي حال خوب ولي خوابم نبرد.سارا هم حتي زحمت اينکه از روي من بلند بشه را به خودش نداد. فقط وقتي صداي تلفن را شنيد مثل برق پريد و بعد از چند ثانيه اومد و بهم گفت پاشو برو يکي از دوستات زنگ زده خونتون باهات کار واجب داشته

سکسي ترين عکس ها در اين جا !!!!!!!

sexi

براي خريد خفن ترين فيلم ها کليک کنيد

sexi

sex سکس

داستان سکس با پسرخاله

من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شوم با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بدن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشو رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.